کامپیوترم را گذاشتهام جلوی پنجرهای که منظرهاش باغ است و گوشهاش هم نمازخانۀ کوچک پژوهشکده. مینشینم پشت مانیتور و از پنجره بیرون را نگاه میکنم و فکر میکنم چقدر منظرۀ روبهرویم زیباست. فکر میکنم محیط کارم شبیه این لبهایی است که توی سوییس و هلند میبینم که پنجرههای بزرگ دارند و روبهرویشان یک فضای سرسبز بزرگ است و حتماً آدمهای تویش خیلی خوشبخت هستند. چشمهایم را میبندم و سعی میکنم تصور کنم دارم یک جای خوب و قشنگ کار میکنم، که خوشبختم که کنار این آدمهای حسابی هستم. چشمهایم را باز میکنم و به باغ خیره میشوم.نمیشود. دیر یا زود آن گوشی لعنتی را برمیدارم و خبرهای نکبت امروز را میخوانم. نمیتوانم بر این تابلوی زیبایی که گذاشتهام روبهروی چشمانم تمرکز کنم؛ بالاخره چشمم میافتد به آسمان سیاه بالای سرم. به منظرۀ دودگرفتۀ پشت سر.حال و روزم شبیه پرندههای توی پژوهشکده است. میبینند که وقت و بیوقت دوستانشان میروند و دیگر برنمیگردند. میدانند که یک روز هم نوبت آنها میرسد. میدانند هرچهقدر هم توی آن قفس بزرگ زیبا بهشان برسند، نباید فریب بخورند؛ یک روز میآیند برای خدمت به بشریت میبرندشان و بعد هم جانشان را میگیرند.
برچسب:
نویسنده: شیوا رضاپور
تاريخ: شنبه
1 بهمن
1401 ساعت: 13:32